در حیاط خلوت پاییز
از ساحل ِآوازهای ملاحان عاشقیْ
بی موج می گذرد،
که خواب اقیانوسها را
در می نوردند.
[ سفری در راه است،
آنجا که شبهای هزار مهتاب
آغوش تمام عاشقانه هاست]
پشت به تمام خوابها
ایستاده ای به لبخند
تا شعر
در سکوت این سطرهای سپید
لنگر انداخته است
باید حرفی برای گفتن داشت
با این پاییز سالخورده
که در کمین شکوفه های زرد آلوست
نه باران،
نه اعتراف کلاغها بر شاخه های شکسته ی تاک ْ
حادثه ای را رقم نمی زند.
دیگر کلمه نمی شوند
تا از مرزهای آبی احساست بگذرند.
بگذار حوصله ی پاییز
توی سطرهای همین شعر سر برود.!
باران که
با یک ریز ِ آواز گنجشکها یکی شود
زندگی
به چاپ بیست و نهم می رسد...
پرتقالها به بار می نشینند.
باران می بارد
خوابهای زمین هیچ می شوند
و تو
از راه می رسی
ارمیای هزار ساله ی من.!
فصل ِ
درو ِ خاطره هاست...
./ ارمیا سالها توی داستانهایم نفس می کشید...یک شب بارانی پا توی این شعر گذاشت..
پرنده ای
آوازهایش را به حراج گذاشته است
در کسالت خیابانهای بعد از ظهر.
***
حوالی یک لبخند
سهم آواز کلاغها می شود
کسی که از خودش
از زندگی
استعفا داده است.
***
تو سکوت می کنی
او سکوت می کند
آنها...
وگاهی زندگی...
حرفها با رقص دستهایت
می آیند و می روند.!
./ شعر پایانی تقدیمی بود به مددجویان بهزیستی بوعلی
میان من و پاییز
عرض خوابهایم را لی لی می رود.
شب،دیوار بلندیست
آنسوی حادثه ها
خورشید کی به بلوغ می رسد؟
زمان
چون اسبی سرکش
می گذرد!
قد زندگی اش بلند است.
هرصبح توی پارک
برای گنجشکها دانه می پاشد
وقتی خودش را از آمدن
دریغ می کند.
گاهی
زیر قول و قرارهایش می زند.
لبخندش را
به باران پاییزی می بازد
با اطلسی های حیاط خانه ی مجاور
چای آلبالو می نوشد.!
محبوب من
وقتی حالش خوب است
سری به خاطره هایم می زند
کمی سکوت تعارف می کند و
می رود...
***
روزها
در شرجی سکوتت می روند
افکارم برنزه شده اند.!
بااولین خمپاره ای که
خاطره هایت را نشانه رفت
بدنیا امد
فرزند جنگی ناخواسته
که هیچ کس
پای قطع نامه ی صلحش را امضا نکرد!
هربار که نام کوچه ای عوض می شد
انتظار را تاب نمی اوردی
قصه را
از انجا شروع می کردی که:
روزی...روزگاری
یکی بود و
یکی که شاید امده بود
برود
اما
آواز قدمهایش را
از خیال هیچ کوچه ای پس نگیرد
یکی که....
باید بروم
با این زمان که حرف سرش نمی شود
کنار نمی آیم
ازوقتی تمام حال استمراری شعرهایم را
به ماضی بعید در آورده
گمان می کنم
به تمام کلمات مدیونم
باید از شاعر بودنم
خودم
و تمام قانونهای نسبیت
فاصله بگیرم:
" عشق
فنجان چایی ست
در فراغت یک بعد از ظهر باران خورده
از رویای سپیده دمی مه الود
آغاز می شود
وتا خواب شمعدانی ها
پرسه می زند
چیزی تا طلوع یاسها نمانده
که به لبخند خورشید
خودش را می بازد "
کم نیستند بهانه هایی که
دورت می زنند
به حساب - فراموش کردم ها -
روزگار عجیبی ست
داریم عادت می کنیم.!
*بند میانی شعر یک جور فکر است که راوی با خودش بلند بلند تکرار می کند ..شاید کلمات انقدر ها سربه زیر نبودند تاخوبتر تصویر شوند.این شعر دوپاره نیست بلکه سه بند در امتداد هم یکی می شوند. سپاسگزارم بذل توجه خوبتان را
ادامه مطلب
خلاف عــقربه های ساعت
زندگی
در سایه روشن جریان دارد...
رفته ای
تعبیر خواب زمستانی درختها باشی
به بهار
که جای پایت رابنفشه بروید
و تقویم
روزهای بی کسی اش را غبار بگیرد
.
.
.
خیالهایم
راه راه پوشیده اند.!
رختهایش را
پهن کرده بود،
توی آفتاب گیرها
ساعت به وقت لبخند تو بود
که
خواب نیمروز زمستانی را
هیچ می کرد.
از دور دستهای خیال ِ
قهرمان داستان ماکسیم گورکی*
تا کلمات عاشق
شعرهای احمد رضا احمدی*
فاصله
فقط
یک نگاه تو بود
اندیشه ام در گذر از اواز گنجشکهاست
که دوباره گم ات می کنم
درهاله ای از کلمات موزون
نخواه
این شعر
دوباره ناتمام بماند..
*آن هنگام،"عاشقی بود که دیر به مسافرخانه امده بود" از مجموعه شعرهای احمد رضا احمدی را می خواندم و"دوران کودکی" نوشته ماکسیم گورکی را.
سال و سالیان لبخند.. موفقیت .. عشق وشادمانی برایتان
آرزو می کنم..امید خداوندگار باران و بهار
بهترینها را برایتان مقرر فرماید.
| Design By : RoozGozar.com |

