تبليغاتX
ازجنس تـــنهایی
















ازجنس تـــنهایی

کودکی هایم را کمی عقبتر از اکنون جا گذاشته ام

اکنونی که دیگر رنگ کودکی برآن نیست

روزها شادی که بی دغدغه بازی می کردیم زمان به دست فراموشی سپرده بودیم

به یاد آن روز برفی که آدم برفی ساختیم

آن روزی که همه باهم به گردش خانوادگی رفته بودیم

به یاد آن روز های سبزی که خاله بازی می کردیم

به یاد آن ساختمانهای زرد و مشکی و قرمز

به یاد آن پارکی که من و خواهرم ودختر همسایه در آن بازی می کردیم

به یا آن چمنی که روبروی خانیمان بود

اما حالا

همه آن کودکان قدیم آدم بزرگی هایی شدند که:

زندگی را جور دیگری می بینند

خواهرم که ازدواج کرد و د رشهر دیگر هم علم می آموزد هم زندگی

وهمه دوستان کودکیم که بعضی ازدواج کردند وبعضی مثل من خاطرا سالهای دانشجویی را پشت سر گذاشته اند یا هنوز مشغولند

کاش اینقدر زود بزرگ نمی شدیم

تا دلمان به حال کودکیمان بسوزد

اینبار از زبان دلتنگی نوشتم

نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 16:53 توسط شمیم| |

دنبال نگاهها نرو چون می تونن گولت بزنن

دنبال دارایی نرو چون کم کم افول می کنه

دنبال کسی باش که باعث بشه لبخند بزنی

چون فقط باید کسی رو پیدا بکنی که تو رو شاد بکنه

یک لبخند می تونه یه روز تیره رو روشن بکنه

دقایقی تو زندگی هستن که دلت برای کسی اونقدر تنگ می شه که می خوای اونو از رویاهات بیرون بکشی  و توی دنیای واقعی بغلش کنی

رویایی رو ببین که می خوای

جایی برو که دوست داری و

چیزی باش که می خوای

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 10:43 توسط شمیم| |

دلگیرم از ساعتها وثانیه ها

از لحظاتی که بی درنگ می روند

و مرا باتمام دل تنگی هایم تنها می گذترند

دلگیرم از شب که ستاره هایش را

بی مهابا از من دریغ کرد

دلگیرم ازآفتاب که گرما بخش لحظاتم نبود

دلگیرم از بهارانی که گذشتند

وحتی شاخه گلی برایم به یادگار نگذاشتند

دلگیرم از تو در آن شب بارانی که

حتی خطی برای بیقراری هایم ننوشتی

دلگیرم از خودم از آن سکوت مبهم

از آن نگاه منتظر......

دلگیرم از همه چیز

از زنگها که برای هیچ کس به صدا در نیامدند

حتی رهگذردلگیرم از غزلهای بی نانپمی که

در هبوطی تلخ نوشته شدند

...........

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 10:27 توسط شمیم| |

سلام ای فرزند اهورایی صبح

باران را کی به نظاره بنشینم که تو بیایی

فردا هنگام تولد اولین غنچه گل صبح

حضورت را گرامی می دارم

چون می دانم با سبدی از

اقاقی خواهی آمد

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 15:50 توسط شمیم| |

آسمانی ترین دیدار

آسمانی ترین لحظات

وآسمانی ترین حضور

پروازی از جنس ......

اینبار به تقدس لحظاتی می نویسم که تو برایم از پس سالیان به ارمغان آوردی ومن شدم

مسافر لحظه های بیقراری

نمی دانی وقتی گفتی جایی روزی زمانی

سبز خواهی آمد من شدم افسانه ای ترین قصه که تا بحال گفته شده

یادم می آید گفته بودی هر وقت اینگونه می نویسم حالم را نمی فهمی

اما همیشه .....

از همان همیشه ای می گوییم که باران خیسش می کرد

به پاس داشت همه روزهای بارانی

.....................................................

بیا.....................................

منتظر ترین رهگذر

...............................................

به پاس داشت تمام خوبیهایت

عاشقانه ترین غزلها تقدیمت

 

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 11:8 توسط شمیم| |

کاش حلول سبزی باشی بر لحظه های از دست رفته

کاش بارش بارانی باشی بر کویر دلم

کاش ترنم شادی باشی از یک شعر عاشقانه

کاش گوش شنوایی باشی بر قصه های رهگذر

کاش امروز ستاره بارانی باشی بر ظلمت آسمان نگاهم

امروز از ورای تمام خاطرات کهنه ونو می آیی

تا نگاهم نیلوفری حضورت شود

تمام دلم را فدای آمدنت کردم بیقرار

تا تو بیایی امروز از پس روزگار

ناتمام ماند تمام غزلهایم

ردی از امید و آرزو سالهای انتظار

وقتی به ناتمامی همه نوشته هایم فکر می کنم

دلم هوایی حضورت می شود که

وقتی بر صفحه دلم نوشتی

من شدم غزلی ماندگار

نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 9:45 توسط شمیم| |

بی خوش اقبالیم من وتو که ما و ایمان بی زمانی است

ما که از کوهساران عطر آگین اکنون سرمدی به سوی شادمانه جست وخیز کردن در رمز ورازی چون تولد ومرگ یک(یا شاید بسی کمتر)سر خوشانه گذر کرده ایم

گوته می گویید:

اگر ثروتمند نیستی مهم نیست بسیاری از مردم ثروتمند نیستند

اگر سالم نیستی هستند افرادی که با معلولیت زندگی می کنند

اگر زیبا نیستی برخورد درستی با زشتی وجود دارد

اگر جوان نیستی همه با چهره پیری مواجه می شوند

اگر تحصیلات عالی نداری با اندکی سواد هم می توان زندگی کرد

اگر قدرت سیاسی ومقام نداری مشاغل مهم متعلق به معدودی انسانهاست

اما

اگر عزت نفس نداری برو بمیر که هیچ نداری

مرا بنویس

هزار بار

تا هیچ گاه و هیچ زمان

فراموش نکنی که

قاب خالی ذهنم

سرشار حضور توست

اکسیر لحظه های تنهایی وبی عبور

اینبار مرا بخوان

که سبز تورا به نظاره نشسته ام

نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 22:11 توسط شمیم| |

سلم بر تو ای خورشید گرم ومهربان که انوار طلاییت نوازشگر گندمهای مزرعه است

سلام بر تو ای کوه استوار که خو رشید از پشت تو بیرون می خیزد

سلام بر درختان همیشه سبز

سلام بر پرندگان کوچک وخوش صدای صبح

سلام بر تو ای دختر گندمزار که طنین آوازت تا خورشید می رسد

با دیدن اینهمه زیبایی فقط می توانی بگویی:

به گندمزار هر وقت پا گذاری       برای دخترک دستی بر اری

به جز لطف خدا چیزی نبینی      به همراهش گل گندم بچینی

با تو تا به روشنی تا به نور می رسم

تا به بیکران به افق های دور می رسم

بیم از هیچ قفل و هیچ حصاز نیست

با تو تا انتهای جادهای سبز عبور می رسم

واژه واژه بودنت حس سبزی از روشنی ست

با تو تا کرانه های آبی حضور می رسم

با تو ای ساحل آرزو امید بودنم

تا به روشنی به نور می رسم

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 13:57 توسط شمیم| |

نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 13:10 توسط شمیم| |

Design By : Night Melody