تبليغاتX
ازجنس تـــنهایی
















ازجنس تـــنهایی

تو در حریره ای از زیبا ترین گلهای رز متولد شده ای صورتی قرمز سفید

روز تولد تو روز طلوع شادی ها بود و کوچ غم به دیاری دور

آسمان لبخند نیلی به لب داشت وخورشید گرمتر از همیشه می تابید

پروانه ها دست در دست هم می رقصیدند و صدای آواز زنبور ها تا دور ها می رفت

و قا صدکها خوش خبر تر از همیشه نوید آمدنت را می دادند

همه جا پر بود از غزلهای عاشقانه احساس

نسیمی مهربان که شادمانه می وزید

و بوی عطر تو که همه جا پر بود

تولد تو را با زیبا ترین واژه ها به سرور نشسته ام:

تو را ای منظومه عشق منشور شادی عاشقانه دوست دارم

******************************************************

وجود نازنینت را در سپیدی یاسها حس می کنم و صدای قدمهایت را در نم نم باران

وطنین دلنشین حر فهایت را که بوی سادگی می داد را هم خوب به خاطر دارم

نجابت نگاهت که از گرمایش مثل شمعی آب شدم تا ذره ای از وجود نازنینت را در خودم حس کنم

ای طراوت رورهای قشنگ بارانی                       ای ترانه سبز و همیشه جاودانی

از سرزمین وجودم دسته گلی به صداقت تمام لحظه هایی که با تو بودم چیدم

تا با تمام سادگیم به دستان گرم و پر محبتت بسپارم

وبا تمام احساس لطیفی که از کنار هم بودن یاد گرفتم به تو بگویم:

تو را با نگاه مهربانت صمیمی عاشقانه دوست دارم

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 9:56 توسط شمیم| |

باران دیگر نمی بارید

رنگین کمان هم رفته بود

ابرها اسمان کبودهم رفته بودند

خورشید بر پهنه اسمان می رقصید و گرما موج می زد

مجال رفتن بیرون هم نبود

انقدر واژه روی دفترش تلمبار شده بود که نمی دانست چه باید بکند

شعر داستان روزمره ......

کلافه بود وبیقرار

زنگ در به صدا در امده بودپشت سر هم

تلفن بر سرش می کوبید تا خواست برود ناگهان جرقه ای به سرش زد بی توجه به همه زنگهایی که برای او به صدا در امده بود شروع کرد به نوشتن:

امروز سراغ واژه هایی رفتم که دلم را طور دیگری برایت بازگو کنم

از زبان سادگی ها

هر روز در حوالی دلتنگیها قدم می زدم تا شاید نشانه ای باشم بر دفتر دلت وتو بخوانیم

روزی برای دلم گفته بودی دوست داری غزل بسرایم

اما من اسیر بی هجایی بودم ودلم به دست باد تا برایت بیاورم

مانده بودم بی صدا در هبوطی تلخ

جایی گفته بودند :بگذار دلت بگوید  و دستت بنویسد

سالهاست که دلم می گوید ولی........

عظمتت را با این واژه ها نمی توان سرود

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 23:22 توسط شمیم| |

کنار قاب پنجره ایستاده بودم به بیرون نگاه می کردم

همه جا پر از بهار بود و پرنده می خواند نسیم می وزید

دلم از خود بی خود شده بود دیگر دستم به نوشتن نبود

دوست داشتم همراه نسیم تا سرزمین دلت پرواز کنم همانجایی که روزی می خواستی پرواز را یادم بدهی ولی مجالی نبود

دفتر دلم پر از عاشقانه هایی است که روز یمنتظرم بخوانیشان

برای تو که تمام دلم مال توست می نویسم

قدم بگذار بر سرزمین احساسم تا شاید مجالی باشم برای پرواز

 

نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 12:55 توسط شمیم| |

دیروز دلتنگی هایم از جنس دیگری بود

تلخ تلخ

انگار تمام لحظه ها دست در دست هم داده بودند تا مرا از پا درآورند به افولی گس بکشانند ولی نخواستم شاید هم نشد

دلم تنگ حضوری بود که نمی دانستم کجا مرا خواهد خواند

میخواستم شعر زندگیم اینبار به زبان دیگری بخوانم ولی واژهایم

امروز دیگر دلم نمی خواهد این گونه باشم

بیا پرواز را یادم بده خسته شده ام از این همه بیقراری

کاش مجالی بود تا تمام دلم یکجا برایت می خواندم

دل تنگ تر از همیشه ام بیا....................................

 

 

نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 9:57 توسط شمیم| |

سراسر ازسکوت

یک بغض شیشه ای

تا انتهای دور از خود چدا شده

اینجا برای از من ما شدن

هر دم نشانه ای می رسد که :

براستی زبان کدامین واژه وکلمه بگوید که تمام دلم را گفته باشد

ناگفته های از سرزمین احساسی گمشده

دلم ستاره باران یاد توست در آن شب مهتابی

گذر کن امروز از حوالی دلم تا شاید ستار های شوم در بیکرانه ..........................

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 9:14 توسط شمیم| |

دلم آسمونی ترین دیدار است

وقتی پای سجاده عشق می نشینم

وبرای اجابت لحظه های دیدار ثانیه ها را به عشق روی صفحه زمان جا میگذارم

بگو غزل با تو بودن را کی می سرایی ای آسمانی ترین

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 9:17 توسط شمیم| |

از هزاره یادها ونامها

به اکنونی رسیده ام که سرشار بهار است

. من در سراشیبی خواستنها ودلتنگی ها به ضرباهنگ لحظه هایی رسیده ام که

دستانم را گرم می فشارد ونوید مرغزارانی سبز را می دهد

من در اکنونی سبز

به جاده های سرشار نور رسیده ام

به قلم توانمند آنانی می نویسم که

بهار را برایم به ارمغان آورده اند ولی کمی دورتر ایستاده اند

کاش بهاران سبزم را اینبار از منظری دیگر می دیدی

نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 13:40 توسط شمیم| |

از ازل تو بودی ونامت یادگار دفتر تاریخ

تو بودی آدمی آمد زندگی آمد تمام هستی شد قابی از گلهای رنگی من آمد چون تو خواستی

نفس کشیدم یاد گرفتم زندگی را چون تو خواستی

پرواز رسم بودن و رفتن بود تو یادم دادی

جادوی کلمات را در دلم کاشتی تا اگر زمانی نگاه کسی نیلوفریم کرد

با تمام دلم در نهایت سادگی بگویم:

دوستت دارم

امروز حوالی دل تنگی خواستم بگویم مهربان دوستت دارم ولی

انگار از سر شوق همه چیز گفتم الل اینکه دوستت دارم

چون محو تماشای آن حضور اهورایی بودم

تمام دلم عاشقانه تقدیمت باد*********

نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 13:58 توسط شمیم| |

Design By : Night Melody