ازجنس تـــنهایی
باران می بارید حوالی دلم بودی که من...
ابری ترین اتفاق شدم
دریاب من را ای بی بهانه ترین دیدار...
کجای قصه هایمی که نمی دانم...
شبنمی بر گلی رقصید و قصیده ای شکل گرفت
نانوشته ترین شعر هستی....
دلم تنگتر از همیشه است و واژهایت را فریاد می زند
اهورایی ترین فریاد.......
بغض نا شکفته ای که از دلم به من رسیده ای ...........
شباهنگام قصه ام را برایت نوشتم خواندی؟
چرا از من تا تو که تمام منی اینقدر فاصله است
می گفتی:نگاهها دیگر اسیر لحظه های گس نیست
پس چرا دیگر بر ایوان تنهاییم نمی آیی؟دلتنگ دلتنگم بیا...
خواستنی تر از آنی شدم که می خواستی..........؟
لحظه هایم رنگین کمان را می ماند نه بخاطر زیباییش بلکه به خاطر پریشانی خاطرم.....
کتاب زندگیم را از نو می نویسم که تو طور دیگری بخوانیش...
مجالی شدم برای پریدن به آسمان نگاهت ای مهربانی ترین گفتار...
کاش مرا این همیشه تنها را این تنهای تنها را طور دیگری بخوانی
می دانم که سرا پا تقصیر به مهمانی دلت آمده ام
اشکهایم دیگر میزبان گونه هایم نیست...........
کجایی؟
بی بهانه ترین اتفاق زندگیم ....
****************************************************
زیباترین واژه ها در برابر حرفهای آسمانیت کم می آورند
کاش بارش بارانی باشی زلال بر لحظه های از دست رفته ام.....
من گم شده ام در ساعتها وثانیه هایی که با من غریبه اند
کاش وقتی صدایت کردم به عشق اجابت لحظه هایم باشی (می دانم که تنهایم نمی گذاری)
دلم به اندازه تمام ستاره ها گرفته
خسته از روزگارانیم که تو را از من می گیرد و بیقراری هایش را به من می دهد
تو خالق تمام لحظه های منی که من هم خطشان زدم هم بی محتوا نوشتمشان
دیگر زبانم قا صر است از اینکه بزرگیت را بگویم
خواندمت اما........
نشانه هایت را که نشانم دادی ندیدم
چقدر کوله بارم سنگین است پر از دلتنگی پر از افسوس لحظه های گس
امروز وقتی دفتر دلم را ورق زدم پر بود از بیهودگی
چرا راهها را نمی دانیم چرا بطالت تمام زندگیمان شده
آخر چرا مهربان............؟
چرااااااااااااااااااااااااااا؟
به سوار مشرقی که روزی می آید
مدت زمانی است که عرش را نه که فرش را به دنبال نگاه آسمانیت گشته ام نیامدی .
دلم سالهاست که با انتظار آشناست و باران سالهاست که بی منت می بارد و رنگین کمان عاشقانه می خواند شعر حضورت راولی جاده شرمسار آواز قدمهای توست وکوچه دلتنگ نیامدنت
سالهای دور برایم خواندی آمدنت را و گفتی در یک غروب اینبار سر شار عطر یاس می آیی
اشکهامیزبان گونه ها شد ودل ها سرشار بی قراری اما......
با کدامین کلام از جنس کدامین حضور بخوانمت تا بیایی وانتظار سبزم را ببینی که ملتمسانه از آموزگار روزگارخواستم حضور نیلوفریت را
نگاه مهربانت را از من نگیر تا باورم شود که روزی برای دل تنهایم صدای قدمهایت آوازی طرب انگیز خواهد شد
برایم بی بهانه بخوان
اینبار از حصار بلند تنهایی هایم می خوانمت
لحظه های بی تو بودن،لحظه های انتظاره
ذره ذره پرپر شدن این دل بیقراره
کاش بیایی و ببینی که چه پو چه بی تو بودن
خوندن و هر لحظه از بی تو سرودن
شعبان به نیمه رسید و زمان دلدا ده حضور اهوراییت ، میلادت ای عزیز ترین اتفاق تاریخ بر دلهای صبور و عاشق فرزندان این سرزمین، همه آنها که حضورت را به انتظار نشسته اند پیشاپیش مبارک و فرخنده.
ساده با گریستن خویش زاده می شویم و چه ساده با گریستن دیگران از دنیا می رویم و میان این دو سادگی معمایی می سازیم به نام زندگی
پس به نام زندگی
سلام
امروز از ورای تمام ساعتها وثانیه ها ،دلتنگی ها وبیقرار ی ها روزهای گذشته تقویم با تمام دلم می نویسم:
تو یه زندگی کسانی هستند که که روزای زندگیت با اونا معنا پیدا می کنه ،کسانی که پازل ناتموم لحظه هاتو کامل می کنن و در واقع یه جوری به تابلویی که تو از زندگیت کشیدی رنگ می دن .
از اونی که تو رو آفریده زندگی رو بهت تقدیم کرده تا زندگی کنی و شاید به زندگی دیگران رنگی بدی
از پدر ومادر مهربونت که صفحات کتاب زدگیت با حضور اونا ورق می خوره
دوستای مهربون گلت که لحظات شادی باهاشون داری و تو دفتر دلت قاطی همه خاطراتت همیشگی وموندگار شدن.
از مریم گلم که بعد از سالها با وجود کم لطفی های من فراموشم نکرده با وجود همه روز مرگی هاش
پرستوی مهربون که بی دریغ کمکم کرد برای برقراری این مجال کوتاه
دوستای دیگه ای که میان ولی نظراتشون و تو یه فرصت نیلوفری بهم می گن
از اون دوست مهربونی که جملات زیباش زینت خش این مجال شد
دوستتون دارم به صداقت بارون مهربونی آفتاب و زلالی دریا که اگه موجم داشته باشه بازم بیکران و بی وسعته
فرا رسیدن ماه پر خیر وبرکت شعبان ماه نور و رحمت اعیاد عزیزو نورانی شعبانیه به دلای مهربونتون مهنا ومبارک
روی قلب یخی زمان نوشتم: کاش کمی برای دلتنگی هایم می ایستادی
در ایستگاه متروک وقدیمی لحظه های خط خورده به گذشته های سبزی می نگرم که باران بود شکوفه بود بهار بود لبخند بودو تو…..
تو که نبض لحظات سبزم بودی و حالا کمی دورتر برای تنهایی هایم دست تکان می دهی بی آنکه بدانی در دفتر دلم چقدر خاطرات خط خورده دارم
باد دفتر دلم را ورق می زند پر از بیقراری پر از لحظه های چشم انتظاری
روزها هفته ها سالها…..
و زمان می گذرد
تنهاتر از همیشه ای که فکرش را نمی کردم به نانوشته های تو فکر می کنم که گفتی در دفتر دلت محفوظ مانده
حالا از برای بیقراری هایم نه برای تو می نویسم تا شایدروزی غزل ماندگاری شوم که آواز هزار ققنوس را روایت می کند:
خیال عشق برم داشت که فهمیدم تو آن معجزه ای نیستی که منتظرش بودم
تویی که تمام لحظاتم از آن توست بود .نبودم
تویی که واژه واژه کتاب زندگی را بر دفتر دلم نوشتی
ومنی که پرم از علامت سوال
پرم از کلماتی که هنوز متولد نشده اند
دیروز وامروزم پر بود از کلماتی که تقدیم نگاه هزار عاشقی کردم که زمزمه لحظاتشان نام آسمانی توست
اگر حالا از زبان سادگی هایم با تو حرف می زنم غز ل ناتمامی هستم که شاه بیت آن با نام سبز تو شروع می شود خواستی خواستنی باشم پر لحظه های بیقراری باشم
می دانم نشدم آنچیزی که می خواستی نشدم
دلم هر لحظه لبریز توست می دانم که می دانی تمام دلم لحظه هایم از ان توست که محبوبترینی
قصور این کمترین به پای دلم نوشته شد
اجابت لحظه هایمی ومن بیقرار تو
| Design By : Night Melody |


