ازجنس تـــنهایی
در آغازین بامداد.....
شعر هستی تکرار می شود
اینبار در خزانی برگ ریز
و امروز آغاز بودنم
به روایت سالیانی دور.....
.
.
ومن امروز به سالهایی می نگرم که رفتند تا خاطره شان بماند
و سالهایی که می آیند تا......
و من در هبوطی تلخ
کاش....
واژه هایت را با خودت نمی بردی
اندیشه ات را در من جا بگذار...
قناری ها تاب قفس را نمی آورند!
حالا که می روی .....
نگاهت را در من جا بگذار......
برای همه بهانه بودم:باد و باران و آفتاب
اما برای تو ....
بهانه ام بودی بی آنکه دلت بداند
ولی ...
کاش در منظره انسوی نگاهت رد پایم بود تو انها را پاک نمی کردی!
می دانی چند پاییز گذشت تا به اکنون رسیدم
مسافر سبز لحظه هایم بودی و من عندلیب هزار اوازت
پر هایم شکست وقتی تو .تو نبودی و من .من
قاصدکها برای تنهاییم شعری خواندن از بی صدایی و من پر واز را نوشتم روی بال تنهایی ها
زنگها برای من به صدا در می ایند ولی من گوشهایم را می گیرم
از همه صداهایی که تکرار بی بهانگیست بیزارم
شمیم لحظه های بارانی بودم بی انکه خواسته باشم
چند سالی زود امدم در یک عصر پاییز
چرا من زود آمدم و تو اینقدر دیر؟
چرا اینقدر فاصله؟
چرا زمان می گذرد و من هر چه می کنم نمی رسم
می گفتی باید فاصله ها را برداشت؟!
اما فاصله ها هم زیر هجوم ساعتها و ثانیه ها تاب نمی آورند
مرا چه می شود حالا که اینهمه اسیر بود ونبودم
خاطرات خط خطی را کسی قاب می گیرد آیا؟
| Design By : Night Melody |




