تبليغاتX
ازجنس تـــنهایی
















ازجنس تـــنهایی

میلاد اولین حضور

در آغازین بامداد.....

شعر هستی تکرار می شود

اینبار در خزانی برگ ریز

و امروز آغاز بودنم

به روایت سالیانی دور.....

.

.

ومن امروز به سالهایی می نگرم که رفتند تا خاطره شان بماند

و سالهایی که می آیند تا......

Click to view full size image

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 9:28 توسط شمیم| |

آخرین برگ هم به زمین افتاد

و من در هبوطی تلخ

کاش....

واژه هایت را با خودت نمی بردی

اندیشه ات را در من جا بگذار...

قناری ها تاب قفس را نمی آورند!

 حالا که می روی .....

نگاهت را در من جا بگذار......

 

 

 Click to view full size image

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 10:0 توسط شمیم| |

چند سالی زود آمدم

برای همه بهانه بودم:باد و باران و آفتاب

اما برای  تو ....

بهانه ام بودی بی آنکه دلت بداند

ولی ...

کاش در منظره انسوی نگاهت رد پایم بود تو انها را پاک نمی کردی!

می دانی چند پاییز گذشت تا به اکنون رسیدم

مسافر سبز لحظه هایم بودی  و من عندلیب هزار اوازت

پر هایم شکست وقتی تو  .تو نبودی و من .من

قاصدکها برای تنهاییم شعری خواندن از بی صدایی و من پر واز را نوشتم روی بال تنهایی ها

زنگها برای من به صدا در می ایند ولی من گوشهایم را می گیرم

از همه صداهایی که تکرار بی بهانگیست بیزارم

شمیم لحظه های بارانی بودم بی انکه خواسته باشم

چند سالی زود امدم در یک عصر پاییز

چرا من زود آمدم و تو اینقدر دیر؟

چرا اینقدر فاصله؟

چرا زمان می گذرد و من هر چه می کنم نمی رسم

می گفتی باید فاصله ها را برداشت؟!

اما فاصله ها هم  زیر هجوم ساعتها و ثانیه ها تاب نمی آورند

مرا چه می شود حالا که اینهمه اسیر بود ونبودم

خاطرات خط خطی را کسی قاب می گیرد آیا؟

نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 11:31 توسط شمیم| |

Design By : Night Melody