تبليغاتX
ازجنس تـــنهایی
















ازجنس تـــنهایی

تمام شعرم را راه رفتم

از سایه روشن کلمات

تا خمیازه یک وا ژه در نیمروز احساسی بی نوسان

 از کوچه باغ  هجا ها و وزنها

تا آواز ردیف ها بر شاخه های قصیده ای تنها

می ایستم

زمان  می ایستد

ومن

گم می شوم در هبوط  قافیه ها

* در شب اندیشه ام برف می بارید و نگاهم در امتداد شعری ناتمام جاماند.....

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 11:5 توسط شمیم| |

تقدیم به تو که خواستی دوباره بی صداییم را فریاد کنم :

اینبار با صدای بلند فکر می کنم

بگذار تا همه بدانند

لحظه های بی حضور تو

طعم چای تلخ است بدون قند !

                                                  

به لحظاتی می اندیشم که

یاد تو نبض هر لحظه آن بود

ولی تو...

در بهت  کوچه خاطرت را هم با خودت بردی ...

 

نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 12:27 توسط شمیم| |

Design By : Night Melody