تبليغاتX
ازجنس تـــنهایی
















ازجنس تـــنهایی

 

خداحافظ،خدا حافظ!سلام خوب دیروزم

 

وامروز  نگاهت را نوشتم

می خواستم بی خیال آخرین قطره باران باشم که، برف بر جان لحظه هایم نشست

می خواستم تنهایی را پس بزنم تا از پشت پنجره آن قاب شیشه ای  تورا ببینم که آمدی یا نه شاید می رفتی،

اما من، منی که سالهاست  رفته ام با ارابه زمان به سالهایی که گفته بودند تو می آیی از سمت مشرقی ترین ترانه

برای بغض های فرو خورده ای که سالهاست در حنجره سکوت غبار گرفته

به سالهایی که ستاره می بارید و ماه ناتمام قصه می بافت برتن شب...

و به همه بهار ها وتابستانهایی که خاطرات کودکیم در سایه روشن شان جان  گرفت  و برگی شد بر دفتر لحظه ها

به دلتنگی هایی که هر وقت تمام لحظه هایم می شد با تمام دلم فریادت می کردم:

آقای سبز پوش قصه ها کی می آیی لحظه هایم در تب دلتنگی سوخت

بارها برایت گفته بودم دلم را، که امروز در هجوم روزمرگی ها سخت بی تاب و بیقرار است..

مرا چه می شود دوباره( به رسم قد یمتر ها ) ،حالا که اسیر بود ونبودم...

می بینی بازهم نتوانستم زیر قولم نزنم بازهم شدم به رنگ تکرار

تو که بهتر می دانی  پریشانی خاطرم را ...

هر چه سعی کردم اگر اینبار به میهمانی خاطرت آمدم تکرار همسفرم نباشد، نشد

دوباره به رسم همه روزگاران بهار می آید شکوفه می رقصد بر شاخه های عریان درختان زمستان و:

بر هفت سین دلم دوباره

بجای سیب و سنجد

پر می شود ستاره...

 لابلای خاطرات تلخ وشیرین سالی که تمام  می شود می روی و من حضور سبزت را در بهار به نظاره می نشینم که شاید برای تنهایی ام بیایی ای غزال پر غرور دشت سبز بی حصار!

خداحافظ !خداحافظ! دلیل تازه بودن ها

خداحافظ! خداحافظ! تمنای سرودن ها

خداحافظ !خداحافظ!سفر خوش ! راه رویا باز...

خداحافظ....

 

و بهاری را که در راه است ....

و ببخش بر من که با دلتنگیم سر لحظه هایت را به درد آوردم....

در کوچه های سبز بهار  با طبقی از اطلسی آمدنت را به سرور خواهم نشست

به تو که بهاران آغاز بودنت شد...

نمی دانم مجال دیگری برای دلم خواهد بود که برای نگاهت بنویسم یا نه؟

ولی : ببخش برمن،ببخش!

ای گل بارا ن نویس این کویر بی بهار

ای چراغ روشن شب گریه های انتظار

آخرین برگ تمام قصه های ناتمام

ای غزال پر غرور دشت سبز بی حصار!

 

پاگرد آخر: یغما گلرویی

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 13:0 توسط شمیم| |

انگار همین چند لحظه پیش نبود که آسمان کبود از لابلای شاخه های کاج و زیتون پیدا بود و بعد هم موسیقی باران ورعد.

اشهد ان محمد رسول الله...

باد با موسیقی خاموشی شاخه های کاج و خمیده زیتون را به رقص در آورده بود .خورشید کم کم از پشت ابرهای تیره بیرون آمد و سایه اش بر آسفالت ترک خورده خیابان.

کنار پنجره ایستاد و نگاهش در امتداد پرواز یاکریم ها رفت تا آسمان.

برگشت و سر جایش نشست .نگاهش از کاغذهای مچاله و خط خطی رفت تا نوشته ها:

مشتی ستاره

تکه ای ماه ناتمام

و بادی ناموزون که به گوش می رسد از سمفونی شب، آرام

کلمات خط خورده

...

مسافر

راوی قصه رفتن و بیقراری

که طنین قدمهایش را

به خلوت کوچه ها سپرده است

.....

برگی از درخت آفتاب

که در آنسوی

خواب کودک بیقرار صبح

به زمین می افتد....

کلماتی خط خورده بود. نفس عمیقی کشید .

زندگی منشوری از تکرار ،تکرار باید ها و نباید ها، بودنها و نبودنها،خواستنها و نشدنها،ناخواسته ها و شدنها....

یک فرصت، یک تجربه،یک پازل که باید بگردی و قطعه های گمشده اش را پیدا کنی.یک قصه که نقش اولش خودت هستی با این توصیف که نمی دانی چگونه تمام می شود.یک گفتگوی دونفره با این تفاوت که طرف مقابلت را نمی بینی اما زلال حرفهایش در همه جای زندگیت هست...

قلم را گرفت و در ادامه نوشت:

زندگی یعنی باریدن باران،پرواز پرنده

قلم از حرکت ایستاد،با خودش فکر کرد کاش مجبور نبود....

لا اله الا الله...

وضو گرفت . باخود اندیشید حتما راهی هست،شکوفه خواهد بارید!شاید بهار در راه است....

به نماز ایستاد...

نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 21:54 توسط شمیم| |

Design By : Night Melody