ازجنس تـــنهایی
خورشیــــــــــد
بـــو سه بر دستان سبز کاجها می زند
وبه میهــــــــــمانی ســــتاره ها
در بیکرانه آسمـــــــان می رود...
و ابـــــــــر ها
رنگـــــــــی کبود ینــــه می پاشنــد
بر مجــــــــال پرواز کلاغهـــــــــا و کبــــــوتـــر ها...
باد ترانـــــه ای ناموزون
می خوانـــــــد
در گوش زیتون های خمیده...
اما تو !
هنوزهم پاییــــــزی را بهــــــانه کرده ای
که آغــــاز غزل خوانیــــت بود
و برگها ی خزان زده
همدم لحظه های دلتنگیت ....
گوش کن
هزاران برای دلتنگی تـــو می خوانند
ای غـــــزل واره عــــــاشق
در خاطـــر خیــست بماند
روزی شعر تر چشمهایــت را به رسم دوباره آمدنت
خواهم نوشت....
*طرحی ناتمام از سالهایی دور که بیدار باشی بود به وقت قلم،ومن محو غزل خوانیت...

و پرندگانی را که در هوای تو پرواز می کنند
ستارگانی را که شبها به امید دیدنت ماه را میهمان می کنند
و بارانی که برای تو می بارد به عشق
چقدر دور است و گرم جغرافیای نگاهت
پلی می سازم از رنگین کمان تا لحظه سرخ رسیدن به تو
آن زمان که شفق خون رنگ می شود،ناب آمده باشم
دست بر شانه های سکوت تو را روایت می کنم که
تمام بودنت را در خواب اطلسی ها جا گذاشته ای!
امروز چندمین روز از چندمین ماه سال است نمی دانم
اما ،می دانم تا تو فرسنگها فاصله را باید به دست باد سپرد تا رسید!
باید گم شد در اندیشه اطلسی هایی که به خوابشان رفته ای.
می بینی آنقدر ها هم که فکر می کنی از تو دور نیستم!

| Design By : Night Melody |


